X
تبلیغات
پرنسس سفید

پرنسس سفید

خاطراتی از النا

برای چشمان مهربانت می نویسم ،

 حکایت بی انتهای عشق را

تا بدانی محبت و عشق را در چشمان تو آغاز كردم

چشمانم را در نگاه مهربانت

غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید

و اکنون ................

نایت اسکینوقتي خداوند

اولين کودک را به ما عنايت فرمود ان زمان

 دانستيم"معجزه ي زيستن دو نفر را براي يک نفر!

 "انمورو ليندبرگ"

.خلقت سبز حضرت دوست با نام "پدر ومادر

"که تبلور عشق و"فرزند" که تجسم عشق الهي

 بر روي زمين شدند اغاز گرديد........ 

    عاقبت در يک شب از شبهاي دور

   کودک من پا به دنيا مي نهد

 ان زمان بر من خداي مهربان

 نام شور انگيز  مادر مينهد. 

 

   هر کودکي که در جهان متولد ميشود ذره اي جديد از خداوند است رخدادي عالي و همواره بديع..... 

دختر گلم میخواهم تک تک روزهای 

 زندگیتو دراین وبلاگ ثبت کنم

تا همیشه یادم باشد که چگونه مثل گلی زیبا

در باغچه زندگیمان پرورش یافتی وهرروز شیرین

 ترازروزقبل به زندگی من وبابا امید  معنادادی.

عزیزم میخواهم بنویسم که ما سه نفرچه قدردرکنار

 هم خوشحالیم واززندگی درکنار هم لذت میبریم.

گلم هروقت بزرگ شدی توهم ادامه این خاطرات را ثبت کن

امیدوارم من و امید بتوانیم به درستی از این هدیه باشکوه پروردگار مراقبت کنیم آنطور که شایسته توست.فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

النا عزيزم تو با همه خوبيها

 در تاريخ ۶/۱۱/۸۶  در يک روز برفي

پا به اين دنياي شلوغ وپر هياهو گذاشتي قدمت مباااااااااااااااااااااااااااااارک Crown Jewels

          چه معجزه‏ ايست

لمس دستانت

موسي عصايش را كنار مي‏گذاشت

اگر دست‏هاي تو را

لمس مي‏كرد.

خدایا................

حکمت قدمهایی را که برایم برمیداری

 برمن آشکار کن


تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم


و درهایی را که برویم می بندی به اصرار نگشایم........Crown Jewels

 

         نان را از من بگیر،اگر

 می خواهی

  
هوا را از من بگیر، اما


خنده ات را نه

 Glitter-Text.net

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 3:24 توسط مامی النا|

عزيز مامان الناي عروسك خيلي وقته واست جيزي ننوشتم مادر جون الآن كه دارم برات مينويسم شما خوابي وخسته بعد يه بازي طولانيً النا ميخوام بكم كه عااااااااشقتم واينكه تو زندكي فقط آرامش مهمه فقط آرامش خاطر مهمه سعي كن هميشه به دست بياريش عزيز دلم همين دوستت دارم خيلي زياد 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 1:8 توسط مامی النا|

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 1:40 توسط مامی النا|

یه بخشی هست به اسم کارگاه.سیم بر میداری .یه فاز یه نول از جعبه تقسیم میاری به کلید و لامپ و دکمه رو میزنی.لامپ روشن میشه.اگه یه جاای این سیم اتصالی داشته باشه اگه جای فازو نول رو اشتباه ببندی اگه برق به جعبه تقسیمت نرسه لامپ روشن نمیشه.
ببین کجای این زندگیت اتصال کرده؟ببین جای کدوم سیم رو اشتباهی بستی!ببین اصلا برق به جعبه تقسیمت میرسه یا نه!که هر جای کار اشتباه کرده باشی لامپ زندگیت روشن نمیشه......

چراغ های نورانی زندگیتان همواره روشن..همواره برقرار......همواره پایدار...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 23:47 توسط مامی النا|

از یه جایی به بعد توی زندگی  تصمیم میگیری راهتو عوض کنی!فکر میکنی راهی که تا الان اومدی همچین درست هم نبوده.تصمیم میگیری بری و دور بشی.از همه اطرافیانت که دوستشون داری و شاید دوستت دارند.ولی ته دلت میدونی از خودت داری دل میکنی و میری!شاید میخوای یه خود جدید پیدا کنی....شاید میخوای یه جای جدید رو ادمای جدید رو و یه سبک جدید رو پیدا کنی.
گاهی اصلا نمیدونی کجای این دنیا وایسادی والی مطمئنا هر جای دنیا که باشی وسط وسط دنیاست!هر جا که بری آسمون آبیه مهتاب روشنه خورشید هست هر جا که بگیری تا نخوای آروم نیستی و ...آخ!آرامش!یه وقتایی نمیخوای آروم باشی!خودت میخوای روحت پریشون باشه...خودت میخوای گریه کنی خودت میخوای این حس مشوش بودنت تموم نشه.......و میخوای که بر خلاف طبیعتت آروم نباشی!

چه میدونم!شاید این روزها یکی از همون روزهاییه که دلم نمیخواد آروم باشه!شاید تلاشی هم نمیکنه که بخواد آروم بگیره...

به هر حال تو زندگی هممون هست این لحظه ها.....

و این لحظه ها رو گاهی حتی دوستش داریم!وچه عجیبه این دوست داشتنها که آرومت نمیکنه...اصلا مگه همیشه باید غرق آرامش باشیم؟نه!آدمیم دیگه بعضی وقتا دلمون میخواد از خودمون دور بشیم دووووووووور انقدر که صدای خودمونم نشنویم و من دارم میرم!از خودم از خودم و از خودم...شاید جایی در سرزمینی که سردتره و خورشیدش کمرنگ تره خود جدیدی پیدا کنم...ولی هر جا که باشم زیر آسمونی نفس میکشم که عزیز ترین هام نفس میکشند.....زندگی میکنند.آرومند و امیدوارم شاد باشند...

همین!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 23:40 توسط مامی النا|

دختر کوچولوی6 سال و11 ماهه !به اندازه 6سال و11 ماه  قوی باش..که روزهایی در زندگیت نقش میبندد که شاید خسته شوی.و فکر کنی دنیا برایت کوچک و کوچک تر میشود.نازنین نفسم!روزی می آید که رویاهایت حقیقی میشود کسی میاید که شبیه هیچ ادم دیگری نیست.همان کسی که دوستش خواهی داشت .همان کسی که نمیتوانی لحظه ای را بی او سر کنی!همان کسی که دنیا جمع شود و بگوید:نه!تو با همه وجود میخواهیش.ان روز شاید من نباشم که داستانها از ادمهای دنیا برایت بگویم!شاید هم باشم و نتوانم درکت کنم!اما نازنین نفسم..قدر احساس پاک و بی الایشت را بدان.قدر لحظه هایی که برایش مینویسی.میخوانی.وقت میگذاری..قدر خودت و دنیایت را بدان.ببین کجای این کهکشان و دست در دستان کدام ادم زمینی ارامش داری؟خوبی..شادی..بی غمی.؟.ببین چه قدر روزهایت در کنار او زیباست؟ببین چه قدر عاشقانه هایت را میفهمد؟و این فهمیدن خیلی مهم است دخترکم...و اگر به این درک رسیدی که میفهمدت..میخواهدت..در کنارت ارام است و در کنارش ارامی..بی شک دست در دست یکی از فرشته های خدا گذاشته ای.

وسعی کن..که همواره پا به پایش قدم برداری..و سعی کن تمام ارامش و اسایش دنیا را برایش فراهم کنی و حتی لحظه ای با غرور و خودخواهی نیازاریش..و هیچ فرصتی را از دست ندهی تا نگفته ای (دوستت دارم)..که حتما (او) افریده شده برای تو....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 23:39 توسط مامی النا|

محبوب آسمان زیبای شب!مهتاب!نمیدانم چه سری است در شب که مرا پیوسته به سوی خود میکشد..مرا غرق میکند در دنیایی دیگر..مرا میبرد تا اوج لذت...تا انتهای آرامش .وقتی همه جا غرق در خواب است.وقتی همه شهر پر از سکوت است .وقتی چشم دنیا بسته است..من ..اما بیدارم و چشمانم را بر دنیایی دیگر میگشایم..دنیایی زیباتر دنیایی رنگین تر دنیایی ساده تر!و در دنیایم تو هم جا داری..به مساحت یک یاااد به اندازه یک خاطره..همین که در دنیای منی ..دنیایم زیباتر است.باور کن لحظه ای از یادم نرفته ای!هیچ وقت!و من در سکوت بی انتهای هر شب به یاد تو ام..

محبوب اسمان شب!مهتاب!میبینمت و دل میسپارم به صدای ملکوتی ات...میبینمت و خیره میشوم به سپیدی نور زیبایت.میبینمت و آرزو میکنم روزی ..جایی..در سرزمین دیگری..روی مهتابی (او)را ببینم...نه در این دنیا نه در این وقت های زمینی که عشق من به (او)فرای زمین و زمان بوده و هست...راستی یادم است ستاره ها را هم دوست دارم..و هر شب باز فریفته چشمکهای بی قرارشان میشوم و از نو عاشق و از نو شیدا و از نو غرق در یاااااااااااااد.........

چه قدر زود میگذرد این شب ها نمیدانم کم کم از تو دور میشوم یا به تو نزدیک میشوم..اما خوب میدانم دنیای دیگری در کنار دنیای خاکی ام زندگی میکند..دنیایی که مهتاب دارد!دنیایی که شب اسرار امیز دارد .دنیایی که (او)را دارد و چه قدر خوشبختند مردمان ان دنیا که چون(او)یی دارند....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 23:31 توسط مامی النا|

30 ابان کسی هلم داد و  


بند ناف مرا برید و 


 گره زد به روشنایی مهتاب 


 دلم گرفته بود و  


اولین ترانه بوی شور گریه را می داد 


نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 21:23 توسط مامی النا|

به بهانه روز تولدم ..........زمانی که نه افتابی بود ونه گرمااااایی وقتی که برگهای چروک خورده به پای عابران افتاده بودند پاااااااااااییز با ان سلام غمگین وبلاتکلیفش مرا در اغوش کشید درست زمانی که فصل نقاشیست تکلیف من روشن شد در میان بلاتکلیفی ها باد وزیدن گرفت وکلاغ ها برسیم برق سمفونی سایه ها را خواندند ومن زمزمه کنان افتابی شدم ............

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 20:10 توسط مامی النا|

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 17:48 توسط مامی النا|

جنـــگل به سلطــانش مـی نازه .. ثبــت احوال به آبــــان ماهــــیاش

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 0:56 توسط مامی النا|

عاشق اين ديالوگ مهران مديري هستم:
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟!
من بی دفاعم، من شریف تربیت شدم، من شریف بزرگ شدم
نه کسی منو می شناخت، نه کسی بنده رو می دید
نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر...
همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها
من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم
من با هیچ کس مخالفت نمی کردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم
من نمی خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما من توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم
و من به همه احترام می گذاشتم، من به همه احترام می گذاشتم،
و من شروع کردم به بازی کردن
و من شروع کردم به سرگرم شدن
و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام
و همه این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست
" و من اشتباهی ام"
من از اولش هم اشتباهی بودم
بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام،
تقصیر من بود
تقصیر دیگران هم بود
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم
من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم
من از سهم کسی نزدم
من فقط اشتباهی بودم
خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم
خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم
من فقط اشتباهی بودم
چه دفاعی از خودم بکنم؟!
من بی دفاعم
حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم
جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم
خدایا تو منو ببخش، من اشتباهی بودم!

مهران مدیری / سکانس آخر مرد هزار چهره

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 10:48 توسط مامی النا|

النا عزیزم خیلی وقته برات ننوشتم الان که دارم مینویسم تو خوابیدی ودرست یک هفته ای هست که میری پیش دبستانی عزیز دلم داری کم کم بزرگو بزرگتر میشی ......دوستت دارم به خاطر همه چیز از تو ممنونم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 1:21 توسط مامی النا|

اغاز سال تحصیلی رو به النای عزیزم وهمه بچه ها تبریک میگم..................دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 16:22 توسط مامی النا|

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

کاش میتوانستم در لفافه ای از جملاتم نام تو را بر زبان بیاورم

کلمات از بیان احساساتم قاصرند

مگر میشود حجم آسمان را در یک قالب جای داد؟؟

مگر میشود بلندی بالهایت را در یک ورقه خلاصه کرد

من از وضو گرفتنهایت

و پرش قطره های آب از میان مواجیِ پیشانیت

از قائمگی قرنیه ی چشمانت

و سیاهیِ سیاه خال گونه هایت

یا از بخشندگی آغوش همیشه بازت

از زخمهایی که خوردی و لبخند زدی

یا از تاول احساست که زخم چرک دیدگان پدرم شد

از نـــــــــه ماه بارداریت

از قداست و از پاکیت

از مهــــــــــــــــر ورزیدنت

از بخشندگی و نق نـــــــــزدنت

از چــــــــــــــــــــه بنویسم؟؟؟

متون دست و پا شکسته ی من قدرت درک ندارند

با این همه شکیبایی و یک رنگی

آنقدر رو به رنجهایت کور بودم

آنقدر لـــــــــــــمس نکردم

که حــــــــــــــــال

با عمیقترین جملات هم

احساسم پویا نمی شود

یکی میگفت :

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

قـــــــــــــربان قـــــــــدومت

مگر نه این که بهشت من زیر پاهایت کشیده شده

بیا و روکشی باش بر افکار سبزم

من نبض خاک میشوم با لبخندهایت

من آنقدر عاشقت خواهم بود

آنقدر خاک پایت را خواهم بوسید

آنقدر در دو حرفیِ بی پایان نامت

گُـــــــــم خواهم شد

که وجودت در روحانیت من طنین انداز شود

و اسمت بر حواس پنجگانه ام خال کوبیده شود

مـــــــــــــــــــــــــادر

من به برکت نگاهت استوار مانده ام

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 16:1 توسط مامی النا|

كوچك رويايي ِ من

دنيا اگر خودش را بكشد نميتواند

به عشق من به تو شك كند.

تمام ِ بودنت را حس مي كنم...

حاجتي به استخاره نيست  

عشق ما ... عشق من به تو

عشق تو به من

يك پديده است...

يك حقيقت بي نياز از استخاره و ُ گمان 

صداي قلب تو ... صداي زندگيست. 

زندگي را دوست داشته باش نازنين ِ من

زندگي را زندگي كن 

عاشقانه

كودكانه... حتا وقتي بزرگ شدي 

كودكانه زندگي كن جانكم

مادرانه ترين لحظه هاي امروزم

همين لحظه است...همين لحظه كه

با تمام جان ِ عاشقم  

دوستت دارم را يواشكي به

تو هديه ميكنم...

تو خوب ميداني كه من چقدر  

شاعرانه با تو حرف ميزنم... 

تو خوب ميداني كه... 

من تا همان لحظه كه قرار است بيايي

قرار است در كنارت بمانم  

و تازه اين شروع زندگي ِ كودكانه ي تو است.

بخواب...

نترس...

زندگي بايد براي تو

روزها را عاشقانه باران

شب ها را ستاره باران كند

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:47 توسط مامی النا|

اگر کودکی با انتقاد زندگی کند، مي آموزد كه محكوم كند.

اگر كودكي با عناد و دشمني زندگي كند ،مي آموزد كه ستيزه جو باشد.

اگر كودكي با ترس زندگي كند،مي آموزد كه همواره بترسد.

اگر كودكي با احساس ترحم زندگي كند ، مي آموزد كه احساس بدبختي كند.

اگر كودكي با تمسخر زندگي كند،مي آموزد كه متزلزل باشد.

اگر كودكي با شرمساري زندگي كند، مي آموزد كه احساس گناه كند.

اگر كودكي با آگاهي به توانايي هايش زندگي كند،مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشد.

اگر كودكي با عشق بدون قيد و شرط زندگي كند،مي آموزد كه عشق بورزد.

اگر كودكي با تاييد زندگي كند ،مي آموزد كه خويشتن را دوست بدارد.

اگر كودكي با بينش و شناخت زندگي كند،مي آموزد كه در زندگي هدف داشته باشد.

اگر كودكي با صداقت و انصاف زندگي كند، مي آموزد كه راستگو و درستكار باشد.

اگر كودكي با احساس امنيت زندگي كند،مي آموزد كه به خود و اطرافيانش اعتماد داشته باشد.

اگر كودكي با دوستي و مهرباني زندگي كند،مي آموزد كه زندگي را زيبا ببيند.

اگر كودكي با بردباري زندگي كند،مي آموزد كه صبور باشد.

اگر كودكي با تشويق بجا زندگي كند،مي آموزد كه قدرداني كند.

و اگر شما با آرامش زندگي كنيد،كودك شمامي آموزد كه بدون اضطراب زندگي كند.

راستي كودك شما چكونه زندگي مي كند؟

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:45 توسط مامی النا|

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

 

با چی انجام میدن؟

با دست.

چرا؟

چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

 

 

ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

 

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!

 

 

 در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.

بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

 

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!

 

 

در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.

نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!

چرا؟

 

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.

پس  حتما بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:44 توسط مامی النا|

دختر قشنگم النا..........

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...

دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه اوآنگاه که مهر می ‌ورزی

مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...

 پس خود را گناهکار مبين من عيسي نامي را ميشناسم

که ده بيمار را در يک روز شفا داد ... و تنها يکي سپاسش گفت!!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ...

يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ...

 از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند.

پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش...

که اين روح توست كه با مهرباني آرام ميگيردتو با مهر ورزيدنت بال و پر ميگيري ...

خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ...

پس به راهت ادامه بدهدوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ...

 تو به پاس زيبايي عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:42 توسط مامی النا|

سلام نیمه وجودم

چند ماهی است که خاطراتت را دروبلاگت ثبت نکردم نه اینکه یادم بره بلکه فرصت نکردم .مگه میشه چیزهایی از یادم بره که لحظه به لحظه با وجود شون زندگی میکنم .مگه میشه کارهای قشنگ وشیرین تو که هرروزم را زیباتر میکنه را فراموش کنم . حضور تو در دنیای من آنچنان زیبا ودوست داشتنی ست که حاضر نیستم تک تک ثانیه های با تو بودن را با بهترینها عوض کنم .انقدر وجود پاک ومعصومانه ات در زندگی ام دلنشین است وآنچنان انرژی به من میدهد که حاضرم ساعتها در کنارت بنشینم وچشم از چهره زیبای تو برندارم .خاطرات شیرین کاری های زیبایت ولحظه لحظه بزرگ شدنت را در جایی نگه داشته ام که هیچ وقت پاک نشوند وهرروز با مرور لحظه به لحظه اش لذت می برم ولی با این حال  تمام خاطراتت رو توی دفتری نوشتم وامروز میخواهم دوباره در وبلاگت ثبت کتم تا تو هم همیشه از خواندنشان لذت ببری 

عشقم .زیباترین گل زندگی ام .با تو نفس میکشم واز بودن در کنار بسیار شادمانم .آرزویم دوام این شادی ودیدن لبخند بر لبان زیبای توست

تمام آرزوی من بزرگ شدن تو وشکوفا شدنت در بهترین شرایط است .عزیزم تو برای ما  تمام دنیایی .همیشه خندان وشاد بمان چون ما با دیدن چهره شادت همیشه جوان میمانیم ....

 زندگی ام زیباتر شده است واحساسم شیرین تر 

لبانم خندان تر شده است ودلم شادتر 

 فرشته ای درکنارم است ولحظه به لحظه با همیم .فرشته ای پاک وبی آلایش که باهم نفس میکشیم .با هم میخندیم .باهم گریه میکنیم .با هم بازی وشادی میکنیم وبا هم عاشقانه همدیگر را در آغوش میکشیم .

پنج سالیست  مادر شده ام وبا تمام وجودم به گل باغ زندگی ام عشق می ورزم .

چه قدر زیباست این دقایق با هم بودن ودرکنارهم خندیدن .چه قدر زیباست حس خوب مادر بودن

تمام خستگی روزانه ام با مامان گفتنش تمام میشود .

خدایا توانی به من بده تا درکنار دخترکم بمانم .تکیه گاه لحظه به لحظه زندگی اش باشم

خدایا مرا با او به تمام آرزوهایم برسان .

تمام ناتمام من با تو تمام میشود

هرچقدر بعید توبا تمام کوچکیت خدای منی 

هرچقدر بعیدبرتنت گل به گل جوانه میزنم

تا تمام شوم 

حالا دیگر عاشقی میکنم و زندگی

وزندگی دارد تورا تماشا میکند در آغوش من دوستت دارم النا


نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:24 توسط مامی النا|

دستان کوچک ات آن نگاه معصومت

خنده های بی بهانه ات

دویدن های چابکت

ان صورت معصوم بی آلایشت

مرا در خود در ابدیت تکرار کرد

تو پشتوانه بی کسی های منی

تو زندگی و عطر وجود منی

تو امید تک تک لحظه های منی

تو صدای مبهم درون منی

تو تمام عاشقانه های منی

ای دخترم ناز بانو ای سرو زیبای من

ای گل نرم و نازک من

ای عطر وجودت مرا در برگرفته

ان چشمان و آن نگاه زیبایت

برای من اوج بودن است

من با تو در تاریخ تکرار شدم

من باتو روحم را در وجودت دمیدم

من قلبم را بیرون از جسم

به تپش واداشتم

و من بدون تو

یعنی هیچ

یعنی هیچ

یعنی هیچ.

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 0:25 توسط مامی النا|

تسلیت واسه مامان رفعت عزیز برای از دست دادن مادر گرامیشان عزیز جون مهربون ..
هشتمین روزی هست که تو رفته ای و ما به ظاهر ، مانده ایم . باورمان این است که در روزگاری نه چندان دور ، ما نیز رفیق راهت می شویم ، مگر نه این است که می گویند " انتم سابقون و نحن لاحقون " ... پس شما پیش تازید و ما از پس شما می آئیم .
باور دیگرمان این است که چون خدای رحمان و رحیم داریم ، این روزها و شب ها ، اگر چه بر ما سخت گذشت ، اما بر تو ، با لطف و کرمش راحت بوده و هست ، ان شالله .

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1392ساعت 22:20 توسط مامی النا|

کمی بزرگتر شده ام. آشناتر و محکم تر شاید! خسته شدن را از یاد برده ام، دلبر بودن را همین طور و جنسم از گلبرگ یاس شده و سرخی انار. بوی عطر تنم که سال ها از من دور بود بازگشته به تن و راه که می روم مهربانی لبخندم مست می کند آینه را. چاق تر هم شده ام و اما دلپذیرتر! مثل خاله های مهربان که خواهرزاده ها جان می دهند برای نشستن دور سفره اش یا شبیه به عمه بزرگ های خانواده با یک دامن گل گلی وموهای فر فری وکمی چین وچروک در زیر چشمهایم ولی همه چیزم را دوست دارم تجربه هایم برایم دلنشین است  .....

   اما هنوز هم بسیار شکننده ام! با یک تلنگری اشکم می ریزد، صدایم می لرزد، وجودم به تمامی فرو می ریزد و انگار نمی توانم بایستم! بزرگتر شده ام اما نرم تر، محجوب تر پرده دار تر! و هم آسیب پذیر تر!مست می شوم مست می شوم از بوسه های ناب دخترک ..

خدای عاشقانِ خسته،
تو می‌دانی
چقدر سخت است ساده بودن
و ساده ماندن
در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها
و چه جرم بزرگیست سادگی‌!
که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید

ماهیان از تلاطــم دریــــا به خـــــــدا شکایت بردند
و چون دریا آرام شد خود را اسیر صیادان یافتند
تلاطم زندگی حکمت خداست
از خدا دلی آرام بخواه
نه دریایی آرام ...

 

آمین



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 1:29 توسط مامی النا|

النای عزیزم از 18 خرداد کلاسهای استخر شاپرک شروع شده وتو با دوستای خوبت ملیکا وعسل میری شنا وچقدر هم خوشحالی واز شب قبل اماده واسه رفتن عزیز دلم .دوستت دارم خوشکلم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 1:24 توسط مامی النا|

بـــاید تـــمام نیم کـــاسه های جـــهان را ببینم

شاید  کـــاســـه ای زیـــر آن باشـــد تـــا

ظــرفیـــت صبــرهــای مــن را

داشـــته بــاشــد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 0:51 توسط مامی النا|


نمیدونم این درد لعنتی از کجا اومده سراغ تو مهربون اااااااااه خدای من کجای این دنیا نشستی وااسه مامی من زوده خودت بگو خدای من یکم زود نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی در هر حال راضی ام به رضای تو خداوند یکتاییم ........
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 0:30 توسط مامی النا|

فقط سلامتی میخواام برای همه عزیزانم اااااامین

دوستتون دارم.........

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 0:55 توسط مامی النا|

 ( النا )



تلفظ:النا /elenā/ (نام زن)

النا: اسم یونانی    به معنی: خدای عشق یا الهه عشق

النا هديه اي از سوي خداوند مهربان

یه جا نوشته نور و روشنایی

هلنا (که یونانی هستش ) بر اساس افسانه ها زیباترین زن زمینی

النا تلفظ اسپانیایی هلنا هستش

بله ریشه اسم النا همون اسم یونانی هلنا هست

در اصل النا ورژن ایتالیایی و اسپانیایی هلنا هستش

النا همون هلن ، هلنا ، الین ، لنا و ... هستش

در اساطیر ، هلن یا النا دختر خدا زئوسه

النا در روسى به معنى نور و روشناییه و گاهى آلیونا و یلنا هم تلفظ شده

این اسم در زبان هاى ایتالیایى ، اسپانیولى ، روسى و

خیلى زبان هاى دیگه هم شناخته شده است.

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 0:40 توسط مامی النا|

مَرב مَنـ


آنــ مـَعـבوב مَرבانیستــــ


کِـــہ چِشمــهایَشــ آینــِــہ בلـــَش اَستــــ


کِـــہ مے شَــوב בلهــُـره کوבکانـِـه اشـــ را


اَز ضَربانــــِـ قَلبَشــــ و لـَـرزشــــ لَبهایـَـشــ פـِـســ کــرב


مَرב مَنـ


 اَز آنــ جُملِـــہ مَرבانیستـــ


کِــہ میــشَوב تا آפֿــر عُمــر


مَـבهــوشـ بــوسِه هاے عاشـِـقانـہ اشـــ مانـــב


مَرב مَنـ


تـــَمام مَنـ استــ


مُـפֿـاطَبـِـ تـــَـمامِـــ عاشِقــانِه هــاے مَنـ

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 0:38 توسط مامی النا|

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک!

آنچه سیاه میشود روی تو نیست،دست آنهاست...

(نیما یوشیج)

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 23:58 توسط مامی النا|


آخرين مطالب
» ماشاء الله لا حول و لا قوه الابالله العلی العظیم
» كوجولو رؤيايي من النا
» برای امید عزیزم........
» ....
» دنیای این روزای من...
» النای عزیزم برای تو مینویسم....
» خدایی مهربان دارم بر فراز دنیایی دیگر..
» به بهانه تولدم ..........
» تولدم...
» یااااااااااااااااااااا حسین............

Design By : Pichak